تبليغاتX
محسن بیدی
دوستی با خبرنگار
سلام خوبید دوستان خیلی وقت بود نبودم  عید هم بد و خوب گذشت برای من فرقی نداشت اما خسته کننده تر شده بود .

الان مدتی هست قلبم درد می کنه می خواهم برم دکتر  اما زمان برای قلب خود ندارم .

درس از یک طرف و بیکاری مجدد از طرف دیگه به درد قلب من کمک میکنه خلاصه خیلی سخت شده .

چند روزی هست که می خواهم بیام و چیزی در این خلوت گاه خودم بزارم اما مثل در مان قلبم وقت نمیشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:17  توسط محسن بیدی  | 

اخیش خستگی داره کم کم از تنم بیرون میره کمی در این روز ها با انتخابات سر کردیم و اخر گفتیم کار انتخابات بماند برای انتخابیون همه می خواهن در این رو ها به اوج برسن اما از چه راهی خدا می داند . ای بسا کاران روزگار نقش و نگاران خواب سراب ای بخوفته دل هرچه بی دل ای خواب بود ای شرین خواب همهش اب بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:16  توسط محسن بیدی  | 

سلام الان اصفهان همستم داترم امتحانات را یکی پس از دیگری می دهیم و تا الان هم خوب بوده

چند وقتی نبودم و بی حالی در من جا پیدا کرده بود .

خیلی از دوستانم بی خبر شدم اما باز برمی گردم  به تهران و کار و زندگی را از نو شروع می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:2  توسط محسن بیدی  | 

می گن گذشته ی آدما آینده ی اونا رو می سازه .این یعنی این که گذشته آدما باید برای خودشون خیلی مهم باشه...کارایی که ما توی گذشته انجام می دیم ما رو مثل یه سایه تعقیب می کنن و به عبارتی هر کس گذشته ی خودشو فراموش کنه مجبور به تکرار اونه....اما نمی دونم چرا با اینکه گذشته ی آدما اینقدر مهمه ولی همه ی آدما گذشته ی خودشونو فراموش می کنن و با لفظ « گذشته ها گذشته» مسئله رو از سر خودشون باز می کنن. نمی گم باید خودمونو توی گذشته غرق کنیم اما بد نیست هر از چند گاهی به یاد گذشته مون بیفتیم تا از اون پند بگیریم....تا اشتباهامونو تکرار نکنیم...تا دوباره دل یه آدم رو نشکنیم...بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم ، بد نیست اگر خانه ما سیمانی است به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم هر وقت ز یادمان دلی می شکند بد نیست که یک لحظه به هم فکر کنیم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 11:48  توسط محسن بیدی  | 

خسته شدم از دنیای کنویی فکر گذشته داره کمی بامن نا مهربانی می کنه

الان که دارم می نویسم یاد گذشته می کنم و به خودم میگم ایا باز می توانم همان محسن بیدی

که از سال ۸۱ وارد عرصه خبر شد بشوم .

دوستانم دارن تلاش می کنند که به من بگن دوباره استارت بزن و خودم هم دوست دارم اما نه آغاز صفر

را، اخه یک زمانی ای بابا باز برگشتم به گذشته ، هفته گذشته یکی از استاد ها به من گفت چرا امدی

در این رشته داری با کی لجبازی می کنی تو جای دیگری نیاز بودی و حالا این جا با یک محیط نا اشنا

اما به این استاد عزیز گفتم این لجبازی نیست دارم تلاش می کنم خودم را دوباره امتحان کنم و حالا

می خواهم از دنیای مجازی کمک بگبرم تا دنیای کنونی برایم قابل درک تر باشد .

این روز ها دارم یک مطلب می نویسم که بدم به یکی از رسانه ها کمی نقد از جامعه کنونی است

نگاهی به تجارت ایرانیان که ایا علمی صورت می گیرد یا نه تا حالا با ۴مقام مسئول که خدا را شکر من

را می شناسند مصاحبه کردم و تنها یک مسئول دیگر مانده اما باز یاد مصاحبه سال ۸۴ با وزیر ...

می افتم که می گفت تو خسته نمیشی از گیر دادن به بازار .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:31  توسط محسن بیدی  | 

اینجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است     عالـم بـرای از تـو نـوشـتـن مــرا کــم است
اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست     من از تو می نويسم و اين کيميا کم است

الان چند روزه كه هيچ آفلايني نمياد ... دو حالت داره : يا دوستان قهر كردند و بنده را فراموش ، يا باز زده به سرش و پيغام نمياره . بنابراين لطف بفرمائيد و اين مسئله را در نظر بگيريد .... ممنون ميشم ....


باران میاددارم  ... آهنگ فرامرز اصلاني گوش میكنم ، بعدش هم فكر میكنم خيلي داره بهم خوش ميگذره و از اين جور حرفها ... الكي خوشي هم بد نيستا ... گرچه معمولا اثرش زود ميره .... حيف ...

با شادي دوست شاد شوي ... و با ناراحتيش ناراحت
وقتي خوشحاله بخاطرش در آسمانها سير كني
و وقتي ناراحته آسمان را تيره و تار ببيني
با لبخندش دنيا را در مشتانت ببيني
و با گريه اش دنيا را خورد شده زير پا ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 14:18  توسط محسن بیدی  | 

صبح ها از خواب بيدار مي شويم و تا شب هزار تا كار مختلف مي كنیم.

 اما جالب این هست در دنيايي چنان شگفت زندگي مي كنيم كه زندگي ما خود رويايي شگفت انگيز بيش نيست .

 

تجربه روزگار به من آموخته است كه آدميزاده عمري را در رويا مي گذراند و فقط آن هنگام بيدار مي شود كه پايان عمرش فرا رسيده است .

حالا که می خواهم در این رویایی که برای خود ساختم باشم باید بگویم ای خدا در رویاهای من نیز کمکم کن . 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:45  توسط محسن بیدی  | 

روز دوشنبه هفته گذشته زیر تیغ جراح بودم

۱۲۰ کیلومتر را طی کردم تا به اصفهان برسم برای عمل جراحی خیلی زشت بود که اردستان اصفهان برای اپاندیس جراح نداشتت و من را با انبولانس به اصفهان بردن .

دیگه گفتم میرسم اخه ۳۰ تا که دور شده بودیم اپاندیسم ترکیده بود .

خلاصه ساعت ۱ نصف شب بالاخره عمل شدم و به گفته دکتر ۹۰ درصد داشتم می رفتم الان هم که دارم می نویسم درد دارم و بیشتر نمی نتوانم پای نت باشم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:55  توسط محسن بیدی  | 

سلام دوباره بوی اصفهان داره میاد البته امد و خیلی هم حال داد

از کار و بار کمی فاصله گرفتم تا در دنیای جوانی کمی حال کنم

اما از این کار های برخی مقامات مسئول دارم شاخ در میارم هر روز یک قانون و یک گیر جدید این بار می خواهم اگه یک مسئول را دیدم با هاش یک چالش مشتی بکنم .

البته اکثر مسئولان یک جوری به همه جوانان لطف دارند و این که هروز یک قانون به معنی این است که به فکر ما جوانان هستند .

یکی از دوستان به تازگی جزء یکی از مسئولان شده که امید وارم در هر جایی که هست موفق باشد .

چند وقت پیش یک مصاحبه برای یکی از خبرگزاری ها گرفتم تا در بادی خبر باشم به ان شخص مصاحبه شونده که یکی از مقامات اقتصادی دولت خاتمی بود گفتم حاجی هنوز خبرنگاری را یاد دارم ، خندید و گفت تو هنوز خبرنگاری . 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:6  توسط محسن بیدی  | 

برگشتم اصفهان درسم را تمام کنم خستم کرده دیگه

دارم مدرک دکتری می گیرم

خلاصه خیلی این دوران داره بهم سخت می گذره البته باز دوستام ترکم نکردن علی طالبزاده ، علی رضا پیام پار ، ابولفضل شاکری ، رحیم محمدی و احسان لرستانی به خدا این ۵نفر اخر رفاقت هستند .

برگشتن من به اصفهان باعث شد کلی روحیه من به روز های خوب گذشته برگرده که خیلی برای خودم خوشحالم .

یک خبر خوب هم به من رسید علی بلند نظر هم داره داماد می شه .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:28  توسط محسن بیدی  |